بیشتر از آنچه تصور کنی

سلام دوستان . امیدوارم که حال همگیتون خوب و خوش باشه .

بابت کامنتهای زيبا و پر مهرتون که به وبلاگ رنگ دوستی می بخشه خيلی خيلی ممنون .

اگه بخوام از کنکور براتون تعریف کنم  باید بگم کنکور دولتی سوالاتش سخت تر از

سال پيش بود واقعا سوالاتشون فضایی بو د . خوب البته مسئله ی مهمی نیست چون کلا بی

خیال دانشگاه دولتی شدم . دانشگاه آزاد هم که دیگه هلو برو تو گلو ولی ادبیاتش یه کوچولو

سخت بود اما زیست و معارف سوالاتش واقعا آسون بود . موقع امتحان یه بد شانسی

 آوردم .ساعتم واقعا اون روزمنو شرمنده ی خودش کرد . روی تستهای ادبیات کلی وقت

صرف کرده بودم برای همین حدس میزدم که زیاد وقت ندارم اما ساعتم نشون میداد که فقط

45 دقیقه از امتحان گذشته .  سر جلسه هم که قربونش برم ساعت نبود  .  خلاصه شک

کردمو از مراقب جلسه ساعت رو پرسیدم وقتی بهم گفت برای دفرچه ی عمومی 5 دقیقه

بیشتر وقت نداریم و من هم که فکر میکردم کلی وقت دارم و هنوز سراغ سوالات درس

زبان نرفته بودم درست مثل این بود که یه ظرف آب سرد ریختن رو سرم ولی تو این 5

دقیقه با چنان سرعتی تست زدم که خودمم نفهمیدم دارم چه کار می کنم . از دیگر امکانات

جلسه هم این بود که برای من صندلی مخصوص افراد چپ دست رو نذاشته بودن (من چپ

دستم اونهایی که نمیدونن بدونن) و تست زدن برای مدت سه/چهار ساعت به حالت بر عکس

 کمرم رو شکوند . خودشون هی موز میخوردن و به ما یک بیسکویت زمان اکبر شاه دادن

که اگه میخوردیم بعد از اتمام جلسه  و بلند شدن از روی صندلی باید روی صندلی

بیمارستان جلوس میکردیم . سر جلسه دانشگاه آزاد یاد واقعه ی کربلا افتادم آخه یه لیوان

آب جوش هم دستمون ندادن باز دانشگاه دولتی هر چند دقیقه یه لیوان آب دستمون میداد . 

اما به هر حال با تموم این نق و نوقها امتحان دانشگاه آزاد  رو خوب دادم جواب سوالات

رو هم که با مرتضی (یکی از بهترین دوستانم) نگاه کردیم کلی خوشحال شدیم این شا الله

جفتمون قبول می شیم .

راستی هر کی دوست داره یه کم  بخنده به وبلاگ دوست خوبم مهدی که ماجرای

خاطراتش دسته کمی از ماجراهای پت و مت نداره یه سری بزنه .

 

بیشتر از آنچه تصور کنی

بیشتر از آنچه تصور کنی خیانت دیده ام

و بیشتر از آنچه باور کنی قلبم را شکسته اند

اما تو ،  اما تو نه خیانت کردی و نه قلبم را شکستی

تو جگرم را آتش زدی ، زبانم می گوید

زبانم می گوید : به امید روزی که روزگارت

سیاه تر از پر کلاغ، تیره تر از غروب

و غمگین تر از غم جدایی باشد

اما دلم میگوید به امید روزی که

آشیانت بالاتر از آشیان عقاب

چشم آنداز نگاهت زیباتر از بهشت

بر لبانت لبخند و صد هزار پری کنیزت باشد

 darya.jpg

خدانگهدار.

 _-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

/ 123 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

سلام حسين جان...ای بابا اين جا چرا اين ريختی شده؟؟؟کوشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا نمی يای و يه سری به ما نميزنی؟...بيمعرفت...حسين جونم دلم برات تنگ شده حالا دوست نداری آپ نکن ولی حداقل يه سر بيا پيشم (گريه )

fatima

سلام...تو کجايی؟؟؟چی شده؟؟؟

صبا

سلام حسين جان...خوبی؟مرسی از حضورت واقعا خوشحالم کردی ...آخه چرا ديگه آپ نميکنی؟بلو هم چند روزيه غيبش زده ...اونم بیوفایی رو از تو ياد گرفته(گريه)

کسی که هویتش گمشده

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا((گريه))اينجا چرا اينجوری سوت و کور شده ؟؟؟؟کجايی پس !!!!!!!!!!!!!چرا اينجوری شده اينجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟به خدا اشکم داره در ميآد!!ميگم کجايی مستر ؟؟آهای با تو ام....جونه هر کی دوست داری بگو کجايی؟؟؟

کسی که هویتش گمشده

نکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟وای زبونم لال......!!خدا نکنه اينا چرت و پرت نوشتن مطمئنم حالت خوبه...!!ولی يه خبری بده

کسی که هویتش گمشده

ببين زود بيا و گرنه خودم ميزنم تخته ها رو داغون ميکنم........!!زود بر گرد ببينم ....؟؟من هی نميخوام هی چی بگم !!!!((عصبانی))

.. .: رها :. ..

وااااااااااااا ...... اينجا چه خبره ؟؟؟؟؟ چرا اينجوری شده ؟؟؟ بعد کلی وقت اومدم........ يه خبری از خودتت بدهههههههههههههههههههه

blue

سلامممممممممممممممممممم حسين جان .... به به مشتاق ديدار ...... بوس و ماچ و تف ......... بابا از سفر آخرت برگشتی ؟ ويترين کجا بود ؟ تو جهنم يا بهشت ؟ خيلی خوشحالمون کردی ..... حالا که سر عقل اومدی و ميخوای ازدواج کنی من چند تا دختر خوب سراغ دارم ....... اصلا بيا دختر خودمو بهت بدم ..... صبای گلم هه هه هههههههههه

blue

فقط يه مشکلی داری ........... راستش فکر کنم صبا از ريشت خوشش نياد .... بعدشم پول و اين حرفا چقدر داری چون من جهيزيه نميدم و همشو خودت بايد بخری و مهمون هم يه هزار تايی داريم و بايد به من هم ماهيانه خرجی بدی يا هزينه نتم رو تقبل کنی و کنکور هم قبول بشی و خونه هم بخری با ماکسيما برای دخترم و پرايد برای خودم ...... خونه هم بايد بنامش بشه و ظرف و لباسها رو هم بشوری و ....... بذار بقيشو با دخترم مطرح کنم و اگه قبول کرد بيام بگم ....